خرید بک لینک

اون موقعه که نمیدونستیم دل و عشق و قلب چیه.

اون موقعه که قلب و دلمون آکبند بود.

همون موقعه ها که تازه دو دوتا چهارتا رو داشتیم یاد میگرفتیم.

همون موقعه که تقریبا شیش ،هفت سال پیش بود.

یکی در قلبم رو زد.... باز کردم بگم کیه...

دیدم هیچ کس... گفتم شاید کسی اذیت کرده...برگشتم....دیدم یه فرشته،زیباترین موجود زندگیم روبه رومه.... اون لحظه...فقط میتونستم نگاه کنم،و حس کنم حسی رو که زیبا ترین بود و هست و مثلش دیگر نیست....

من! هنوزم محو همون نگاه و حس...

حالا ... هفت سال گذشته و من و اون حس و اون مرکز نگاه یکی هستیم.......

داشتم میگفتم ....

همون موقعه که قلب و دل و روح و نگاه وحس و.... همه دست نخورده بودن یهویی، فرشته ای اومد....هممممه رو برا خودش تصاحب کرد....حالا فتح شدش رو به هیچ کس که نمیده هیییچ....فتح هم توی همون لحظه اول ،توی همون حس ،توی همون نگاه ،عاشق فاتح شده....

مگه میشه این دوتا رو ازهم جدا کرد؟.......

هه فکرشم شوخی ای مسخرست.....

دوست دارم فرشته جونمسرگذشت یک دل

۹۶/۰۵/۲۹ موافقین۰ مخالفین۰

سید محمد حسینی

برچسب: سرگذشت, نویسنده: ایلیا رستمیان تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:58

صفحه بندی